تبليغاتX
دلنوشته هاي يک معلم

دلنوشته هاي يک معلم
نخستين بار، خدا از نام خويش، نام تو را آفريد . از رسالت برگزيدگان خويش، سهم شانه هاي بردبارتو قرار د
Favorite آرشيو وبلاگ Home Email rss
لينك دوستان
نفیر نامه یک معلم روش های نوین باغبانی مهد دلیران معلم احساس ایران ما چیزی به ذهنم نرسید چی بذارم وب سایت تخصصی علوم تجربی شهرستان قوچان روزنه های خالی عشق محمد کاظم روحانی نژاد یادداشت های پریسا یادداشت های شبانه(حمید امامی) گنجینه واژگان پارسی دلتنگی های یک معلم قاصدک یک معلم معلم روستا آشپزی وشیرینی پزی روحی معلم پرورشی وهزار راه نرفته آشپزی با الی گولو ويروس i love you مطالب جالب علمي وعلوم تجربي راهنمايي قالب بلاگفا
نامه ای به معلم

معلم عزیزم، به یاد دارم که بارها از من خواستی انشایی با موضوع «علم بهتر است یا ثروت» بنویسم. یادم می آید هر کس در دو راهی بین بهتر بودن علم یا ثروت قرار می گرفت، تو با اطمینان، صحبت از برتری علم از ثروت می کردید و در توجیه صحبت خود هزار دلیل می آوردید. من در نیمکت سوم با عشق و علاقه به چهره ات نگاه می کردم و آرزو می کردم روزی پله های ترقی را طی کرده و به جایگاهی که تو اکنون در آن هستی، برسم. دوست داشتم من هم با عمق وجود به این باور می رسیدم که علم بسیار بالاتر و برتر از ثروت است. به دلایلی که تو می گفتی. تو می گفتی که علم فنا ناپذیر است اما ثروت روزی تمام می شود. تو می گفتی، یک عالم هیچ وقت از علمی که دارد پشیمان نمی شود. تو می گفتی علم، ثروت را هم می تواند به دنبال داشته باشد اما ثروت هیچ گاه علم را در پی نمی آورد. من آن روز به حرف تو ایمان آوردم اما نمی دانم مرا چه شده که از وقتی تو را که اکنون دوران بازنشستگی خود را می گذرانی، کنار دست فروش ها در بازار لوکس فروشی دیدم دوباره در برزخ بین رجحان علم بر ثروت قرار گرفتم. آیا پایان هر کس که دنباله رو علم است بایستی همین باشد؟ آیا شما را سزاوار است که با این سن و سال و با این سابقه تدریس، در حال فروش ترقه که همیشه خودت ما را از استفاده آن منع می کردی ببینم؟ این رسم کدام روزگار است که تو را اکنون به این شکل درآورده؟ آیا عاقبت من هم که تو را الگوی خود قرار داده ام همین است؟ آیا من نیز در دوران بازنشستگی برای امرار معاش یا هزینه دانشگاه فرزندم و یا هر دلیل دیگری در سن پیری دست به دامان یک مغازه دار می شوم که اجازه دهد در جلو مغازه اش بساط پهن کنم؟ ای کاش روزی که تو را در آن وضع می دیدم، خجالت نمی کشیدم و مثل همیشه به سمتت می آمدم و همین سئوالات را از خودت می پرسیدم. من از تو خجالت نکشیدم بلکه از خودم خجالت کشیدم که بایستی این صحنه را ببینم و دم بر نیاورم. امید دارم این نامه را ببینی و جواب مرا بدهی تا بدانم که آیا هنوز هم علم بهتر از ثروت است یا نه؟ من می دانم که تو در جوابم می گویی، کار برای مرد عار نیست اما آخر چه کاری و چه مردی؟

معلم عزیزم! یادت می آید به ما می گفتی، عالم هیچ گاه از علم خود پشیمان نمی شود. حال می خواهم بدانم که آیا هنوز همین باور بر تو غالب است یا با تغییر چهره روزگار، باور تو هم تغییر کرده؟ به من بگو چه کسی در این بین مقصر است؟ علم امروزی، عالم امروزی یا دنیای امروزی؟ من هنوز هم همان دانش آموز مشتاق تو هستم که امید به راهنمایی های تو دارم. پس بر من منت گذار و مرا از این پریشانی نجات ده که هنوز هم خواهان شنیدن صحبت هایت هستم.
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:31 توسط عسل |
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااام به همه دوستان بعد از يه غيبت طولانيييييييييييييييي من برگشتم ميخام يه خونه تکوني کوچيک انجام بدم برام دعا کنيييييييييييييد
نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 13:47 توسط عسل |
فقر از دیدگاه دکتر شریعتی...

ميخواهم بگويم ......

فقر همه جا سر ميكشد ....... شفقر ، چيزي را " نداشتن " است ، ولي ، آن چيز پول نيست ..... طلا و غذا نيست .......

فقر ، همان گرد و خاكي است كه بر كتابهاي فروش نرفتهء يك كتابفروشي مي نشيند ......

فقر ، تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است ،‌ كه روزنامه هاي برگشتي را خرد ميكند ......

فقر ، كتيبهء سه هزار ساله اي است كه روي آن يادگاري نوشته اند .....

فقر ، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته ميشود .....

فقر ، همه جا سر ميكشد ........

فقر ، شب را " بي غذا " سر كردن نيست ..

فقر ، روز را " بي انديشه" سر كردن است .

 

 
نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 13:39 توسط عسل |
خورشید دختر یلدا.......

 

یلدا نام فرشته ای است، بالا بلند، با تن پوشی از شب و دامنی از ستاره

یلدا نرم نرمک با مهر آمده بود

با اولین شب پاییز آمده بود

و هر شب ردای سیاهش را قدری بیشتر بر سر آسمان می کشید

تا آدمها زیر گنبد کبود آرامتر بخوابند

یلدا هر شب بر بام آسمان و در حیاط خلوت خدا راه می رفت

و لا به لای خواب های زمین لالایی اش را زمزمه می کرد

گیسوانش در باد می وزید و شب به بوی او آغشته می شد

یلدا شبی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت

آتش که می دانی، همان عشق است

یدا آتش را در دلش پنهان کرد تا شیطان آن را ندزدد

آتش در وجود یلدا بارور شد

فرشته ها به هم گفتند:

یلدا آبستن است. آبستن خورشید

و هر شب قطره قطره خونش را به خورشید می بخشد

و شبی که آخرین قطره را ببخشد، دیگر زنده نخواهد ماند

فرشته ها گفتند:

فردا که خورشید به دنیا بیاید یلدا خواهد مرد

یلدا آفرینش را تکرار می کند....

 

راستی فردا که خورشید را دیدی به یاد بیاور که او دختر یلداست

و یلدا نام همان فرشته ای است که روزی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت.

     

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 13:45 توسط عسل |
انشام دوباره بیست بابای گلم

                       

          موضوع کسی که نیست بابای گلم

 

دیشب زن همسایه به من گفت یتیم

                        

            معنای یتیم چیست ؟بابای گلم

 


این شعر از میلاد عرفان پور شاعر همشهری هست خیلی زیباست وما با توجه به مضمون غم انگیزش خاطراتی زیبا از این شعر داریم امیدوارم لذت ببرید.
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 13:38 توسط عسل |
برگی از دفتر دوست......

آنگاه که تنها شدی و در جستجوی یک تکیه‌گاه مطمئن هستی،  بر من توکل نما(نمل/79).

آنگاه که نومیدی بر جانت پنجه افکنده و رها نمی‌شوی،  به من امیدوار باش(زمر/53).

آنگاه که سرمست زندگانی و مغرور به آن شدی،  به یاد قیامت باش(فاطر/5).

آنگاه که در پی تعالی و کمال هستی،  نیتت را پاک و الهی کن(فاطر/29-30).

آنگاه که دوست داری به آرزویت برسی،  به درگاهم دعا کن تا اجابت نمایم(غافر/60).

آنگاه که دوست داری کسی همواره به یادت باشد،  به یاد من باش که من همواره به یاد تو هستم(بقره/152).

آنگاه که دوست داری با من هم سخن شوی،  نماز را به یاد من بخوان(طه/14).

آنگاه که روحت تشنه نیایش و راز و نیاز است،  آهسته مرا بخوان(اعراف/55).

آنگاه که شیطان همواره در پی وسوسه توست،  به من پناه ببر(مومنون/97).

آنگاه که لغزش‌ها روحت را آزرده ساخت،  در توبه به روی تو باز است(قصص/67).

آنگاه که در تنگنای معاش زندگی،  روزنه امید نداری ببخش و انفاق کن و وسعت رزق،  از من بخواه(سباء/39).

آنگاه که می خواهی خوشبختی را گرم در آغوش کشی تسلیم درگه من باش(زمر/54).

آنگاه که خواهان رسیدن به سرزمین سبز بندگی هستی مرا بپرست تا به راه راست هدایت شوی(یس/61).

آنگاه که می خواهی ثروتمندترین و توانگرترین باشی مالت را در راه من صرف کن تا آن را زیاد کنم(تغابن/17).

آنگاه که روحت در حسرت یک سنگ صبور،  در تب و تاب است به هنگام صبح و شام خدای را تسبیح بگوی(آل عمران/41).

آنگاه که منیت و غرور در بند بند وجودت ریشه دوانید سجده کن و تقرب بجوی(علق/19).

آنگاه که در ورطه غفلت و بی‌خبری از یاد خدا غرق در نعمت شدی به هوش باش که در عرصه آزمون الهی به سر می‌بری(جن/17).

آنگاه که مغرور به زندگانی شدی هوشیار باش که شیطان در فریب توست(فاطر/6-5).

آنگاه که خواهانی که لحظه به لحظه نعمت بر تو افزون شود نعمات الهی را شاکر باش تا آنها را زیاد کنم(ابراهیم/7).

آنگاه که در فراز و نشیب زندگی غافل از یاد خدا در حال بریدنی از رحمت لایزال الهی مایوس مباش(عنکبوت/23).

www.3jokes.com - عکس، کلیپ، جوک، SMS
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 14:26 توسط عسل |
 

خداوندا :

 

به من کمک کن تا وقتی که میخواهم درباره راه رفتن کسی

 

 قضاوت

 

 

کنم  کمی با کفش های او راه بروم.

                                                  

  دکتر علی شریعتی

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 8:9 توسط عسل |
چه بگویم.....
 

اگرهمه آسمان وابرهايش سهم چشماي من باشد بازآرامش پيدا نخواهم يافت

وقتي فصل ها راقسمت مي كردند به من فقط پاييز را هديه دادند

من ماندم ودنياي رنگها،آدم هايي كه ازپاييز رنگارنگ تر هستند

مدتي بود كه دراين سردي قلمم هم بادلم قهركردومن دلتنگ ترشدم

وقتي درگوش قلم زمزمه مي كني واونجواي تورابه سپيدي كاغذمي سپاردچقدرآرامش پيدا مي كني

اينجا منم وبادهاي سرد پاييزي

ودفتري كه دلش سخت براي خودش تنگ شده است

آه كاش پرپروازي بود،زمين جاي ماندن نيست

ديري نخواهد گذشت فردا خاطره خواهم شد

وشايد از خاطره ها خواهم رفت

چه كسي طاقت غم هاي دلم را دارد؟

خواستم تابارديگرچيزي بنويسم،امانه قلم نوشت ونه كاغذ نوشته هايم را روي خودحك كرد

چرا كه هردو مي دانستند كه بايددوباره شرح وحال غم مرا بنويسد

قلم در دستانم شكست وچشمانم بارش اشك هايش كه پراز درد درون بودارمغان تازه اي به گونه هايم بخشيد

دردي كه قلم از نوشتنش سرباز مي زند وكاغذازحك كردنش

پس چگونه اين ياراي ان داردكه انرادر درون خودنگه داردشايد بتواندولي تا كي...

عاقبت روزي متلاشي خواهد شد متلاشي

                                                                 


نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 15:4 توسط عسل |
آمد محرم......

باز طوفانی شده دریای دل

 
موج سر بر ساحل غم میزند
 
باز هم خورشید رنگ خون گرفت
 
بر زمین نقشی ز ماتم میزند

با تو ، تمام ابرهاي معطل و بلا تکليف ، مي بارند ، تمام زمين هاي سترون شده ، جشن بلوغ
 
ميگيرند ، جشن طلوع گل غيرت و شروع شکفتن .
 
با تو ، ايثار شناسنامه مي گيرد . ايمان هويت مي يابد و عشق ؛ خانه ي گمشده اش را مي يابد .
 
کربلا ، اي پايان آوارگي همه ي آبها ، اي انتهاي سرگرداني قطره ها براي رسيدن به دريا .
 
خداوند تمام زيبايي هاي خود را در طرح بي بديل تو ريخت .

 



نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 16:27 توسط عسل |
ارتا دخت

بعض از دوستان درباره ارتا دخت پرسیده بودن :

آرتادخت اقتصاددانی بود که در دوره اردوان چهارم (آخرین پادشاه اشکانی) ، (به عبارتی سده سوم میلادی) به طور مستقیم در امور مالیات و دخل و خرج کشور دخالت داشت. در واقع نقش وزیر دارایی امروز را برعهده داشت. وی بی آنکه فشاری بر مردم بیاورد و باج و خراج را افزون نماید٬ کشور را به توانگری میرساند. چنانچه برآمده است٬ از کارهای بزرگ او در گردآوری دارایی کشور٬ یکی جلوگیری از هزینه های بیهوده به ویژه درباریان و دیگری گرفتن باج و خراج از درآمد توانگران بوده است. به گفته کتاب اشکانیان اثر دیاکونوف روسی خاورشناس بزرگ ، آرتادخت مالیات را در ایران سامان بخشید و در اداره امور مالی خطایی مرتکب نشد و اقتصاد امپراتوری پارتیان را رونق بخشید. باتوجه به اینکه آرتا در زبان فارسی به معنی درستکار و مقدس است . آرتادخت در لغت به معنی دختر درستکار و مقدس است   منابع :    کتاب کارنمای زنان کارای ایران (از دیروز تا امروز).  نوشته : پوران فرخ زاد  . ‏   کتاب زن در ایران باستان.    نوشته : هدایت‌الله علوی  صفحه38

نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 17:35 توسط عسل |
درباره وبلاگ
لباسي را خدا بر قامت تو پسنديد که شبيه ترين تار و پودها به رداي رسالت بود .
با سينه اي که رازدار علم و اشارت، با صبري از جنس صبر رسولان و با شمشيري به نام قلم، رهسپارکارزار خويش شدي و تو را «معلم» ناميدند... . دشمن لحظه هاي نبرد تو، از نسل سياه ابليس بود و نامش جهل... .

پست هاي تازه
نامه ای به معلم فقر از دیدگاه دکتر شریعتی... خورشید دختر یلدا....... برگی از دفتر دوست...... چه بگویم..... آمد محرم...... ارتا دخت یه مطلب عرفانی اینم یه مطلب دیگه از دکتر شریعتی خطر کردن..... یه داستان عشقولونی...... لبخند......
آرشيو
اردیبهشت 1391 آذر 1390 آبان 1390